تبليغاتX
ابر آبی
یه لحظه هم نمیتونم باور کنم نباشی

من حاضرم بمیرم و فقط تو زنده باشی

وقتی که هستی هستیم تموم خاک دنیاست

شاهد عشق پاک ما اشک کنار دریاست

روزگارم نمی تونه دیگه تو رو ازمن بگیره

آخه اونم میدونه که نفسم به نفس تو گیره

آره کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته

بیا با هم نزاریم رویای دریا بمیره

یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردن

یه حسی شبیه حس سرد و تلخ مردن

نمی تونم نمیزارم نمی خوام و نمیشه

تموم لحظه هامون و به خاطره سپردن

یه ثانیش یه عمره فکر کنم که دیگه نیستم

آهای جدایی نمیزارم پیش روم بایستی

من از خدا میخوام که عشقمو واسم بزاره

تو هم بدون دیگه برام یه عشق ساده نیستی

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:55 توسط میم |


 دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته

همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته

دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه

همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه

شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی

من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی

هنوزم میشه عاشق شد هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه

تو دلگیری نمیدونی چه رویایی به من دادی

اگه فکر میکنی سردم برو رد شو تو آزادی

نمی دونی چقد سخته تو پشت نبض دیواری

نمیدونم تو این روزا چه احساسی به من داری؟

نه اینکه سرد ومغرورم نه اینکه دور از احساسم

بزار دست دلم رو شه بزار رویا رو بشناسم

تموم شهر خوابیدن من از فکر تو بیدارم

یه روز میفهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:3 توسط میم |


 

شبی خواهم رفت ......

 

 

 

فقط به من اشاره کن.........

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 1:26 توسط میم |


عهد بستم هر از گاهي از تو و کبوترانت بنويسم.وقتي شعرها تو را مي گويند و چشمها تو را گريه مي کنند بيشتر به يادت مي افتم از شقايق بپـرس که چقدر دلتنگ شده ام تا در حضور تو جايگاهي بيابم،  ولي افسوس که هنوز غريبه ام به گوش ستا ره هاي آسمان بارگاهت نرسيده، پـس تو را به خدا صدايم بزن
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 14:32 توسط میم |


حو صله ندارم اما مي روم و کنارش آرام مي گيرم.دريا عادت دارد غصه هايم را در خود جاي دهد.چشمهايم را مي بندم و به صداي بر خورد امواج به ساحل گوش مي سپارم.در يک چشم بر هم زدن هوا دگرگون مي شود و باران مي بارد.من گريه مي کنم يا باران به چشمهايم رفته؟! ؟ترانه ساحل اين بار هق هق گريه هاي من است که طا قتم برخي رنج ها را بر نمي تابد.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:17 توسط میم |



از ژرفاي عشق آمدي.از دورترين راه تا به حريم قلبم راه يابي.آمدي شاعرانه و از گلشن سياه شب، ستاره هاي روشن نور چيدي و به من هديه کردي در شبي که ماه به ستارگان لبخند مي زند.ومن چه معصومانه آنها را برداشتم و در کنج ديوار قلبم آويختم.از  آن زمان ،قلبم هميشه به ياد تو به تپش مي افتد.بدان من اينجا،روشني دلت را با طلوع و غروب خورشيد و ستارگان مي جويم و تصوير زيبا و مهربانت را در خوش رنگ ترين قاب ها با عطر دل انگيز  خا طره ها جاودان مي کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:2 توسط میم |


هر غروب، در سکوت سرد و بي انتها در جاده هاي پـشيماني به راه مي افتم و در جاده ها ي متروک گذشته خرابه ها را مي نگرم و به خود مي گويم؛  افسوس که ديگر زمان به عقب بر نمي گردد تا دوباره گل سرخ زندگي را ببويم.کجاست آن عاشق دلباخته تا خونبهاي زندگي رااز او باز پـس بگيرم.کجاست  آن گل سرخ نا مهربان تا سنگيني بار غم ها يم را در اين شب يلداي جدايي به دوشش بنهم.و....
افسوس که تصور مي کردم گل سرخ عشق تنها گل بي عيب من است و خبر نداشتم تک گل بي عيب خداست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:32 توسط میم |



شب است بي رنگ و بي صدا، همه جيز رنگ شب دارد.گل هاي با غچه ، ديوار ‌آ جري حياط و حتي ابر! به  ‌آسمان نگاه کن و به سقف کو تاه اتا قم .گوش کن! صداي پاي ثانيه ها را مي گويم! انگار هرگز ديروزي وجود نداشته است.اگر چه ‌آ رزوهاي انباشته را در کوچه ديروز جا گذاشته ام ولي به تقدير ايمان دارم! فردا دستت را به من بده تا با سر نوشتم و ثانيه ها برويم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:31 توسط میم |


بيا بنشينيم و به آسمان نگاه کنيم که درس هاي زيادي پــــيش رويمان است.ابرها که چگونه بي هدف پــــرسه مي زنند.بيا از آسمان ياد بگيريم و به هيج فکري نچسبيم و بي خيال و رها بگذاريم فکرها در آسمان ذهنمان جا بجا شوند و حتي گاهي دور و دور شوند.اين طور قلب مان مثل آسمان صاف مي شوند.
بيا به غروب که روز جايش را به شب مي دهد خيره شويم و در هيچ مشگلي نما نيم.نگو قلبت زخمي شده.عيبي ندارد دوباره خوب مي شود.قبلا هم اتفاق افتاده.يکي مي رود و ديگري مي آيد.يکي مي ميرد و ديگري متولد مي شود.اين نفس تغيير است.عشق را بارها پـــــيدا مي کني.شده شبي به روز نرسد؟ اگر غمگيني مثل باران ببار.گريه براي دل هاي مکدر مرهم خوبي است.اما هميشه که آسمان ابري نمي ماند.اشک ها هم با لا خره تمام مي شوند.بگذارآفتاب اميد دوباره آسمان دلت را روشن کند.فکر کردن به برف در تابستان دلت را خنک مي کند!برف ها دانه دانه از آسمان پـــا يين مي آيند و بر روي بلند ترين کوه هاي عالم مي نشينند تا رودها همواره پـــرآب با قي بما نند و زندگي ادامه پــــيدا کند.تو به لحضه هاي زندگي چه هديه مي دهي؟ما آدمها مثل ستاره هاي آسمان هر کدام به اندازه ي وسعتمان مي در خشيم.يکي هم مثل ماه مي شود!هيج کس جاي کسي را تنگ نکرده و جا براي تا بيدن همه وجود دارد.بيا به هم نگاه کنيم و با هم بدرخشيم.آسمان با همه ي ستاره هايش زيباست و دنيا با همه ي آدم ها يش.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:48 توسط میم |


ترک دنيا کرده ام 

                   ترک جان هم ميکنم

                                         غير عشقت هر چه گويي

                                                                    ترک آن هم ميکنم Kisses 

   

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:9 توسط میم |



  



يه روز غول بيابوني که طبعا خيلي زشت بود وسط يک بيابون يک آينه پيدا کرد وقتي که چشم به آن دوخت و تصوير زشت خود را در آن ديد چنان ازآنچه ديد بدش آمد که آيينه را بر زمين کوفت و شکست.
کاش هر کدام از ما آيينه اي در اختيار داشتيم که زشتي هاي درون ما را هم نشان ميداد و کاش نيرويي به دادمان مي رسيد و کمکمان ميکرد که وقتي زشتيهاي درون خود را مي ديديم نه آيينه را مي شکستيم نه خودمان را بلکه آن زشتي ها را مي زدوديم و درون خود را پاک وشسته و تميز مي کرديم


 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 15:29 توسط میم |


آن کس که در  پـــــــــــــــي آرزوي خويش تازد.مرگ او را از  پـــــــــــــــاي درآورد

                                                 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:16 توسط میم |



اين چه زندگيه که براي خودت درست کردي نشستي زانوي غم بغل گرفته اي که چه شود!!آيابعد اين همه سال زندگي کردن مي خواستي امروز به اينجا برسي که همه دلخوشي ها و وابستگي ها يت را به دست اندوه بي کران بسپـاري و بر سر نعش آرزوهايت ماتم زده بگريي.نه،نه اين درست نيست بلند شو قوي و مستحکم در مقابل ظلم ها يي که در زندگي ازسوي هر کس  حتي عزيزترين کست به تو شده باست مگر چند سال از عمرت گذشته که فکر مي کني به  پـايان راه رسيدي و بايد آرزوهايت را دفن کني نه اينطور نيست عزيز من هر گاه به دنبال سرنوشت به ماورا سفر مي کنم تو را در آن سوي افقها مي بينم که تک و تنها چشم به راههاي دور دوختهاي تا کسي بيايد و دست هاي لرزانت را بگيرد و راه خوشبختي و سعادت را به تو نشان دهد.متا سفا نه پـشت سرت را نگاه نمي کني اين سايهاي که در کنارت قد کشيده همان فرديست که منتظرش هستي بلند شو رويت را برگردان او را مي بيني او راه را به تو نشان خواهد داد او را مي شناسي به او اطمينان کن
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:2 توسط میم |


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 0:8 توسط میم


فکر نمی کنم مرا حتی به یاد داشته باشی.اما من همانم که روزی نامم تکیه کلام تو بود و جانم با لا ترین سوگندت،تک ستاره ی کهکشان آرزوهایت،فرشته ی کوچک آسمانی ات و گل سرسبز باغ زندگی ات ,به یاد می آوری آن روزهای طلایی باهم بودن را تو سنگ بودی و من شیشه ,دو جنس کاملا متفا وت که نیروی عشق در هم آمیخته بودشان و ما با هم بودیم, غرق در رویاهای هم, بدون مرز و فا صله ای, دو روح در یک قالب وسرانجام خزان روزهای عشق ما رسید,ناگاه مهمان نا خوانده ای آتش بر  طو مار خا طراتمان زد,مرا ذره ذره آب کرد و تو را با خود برد...ما از جنس هم نبودیم, عاشق هم نبودیم, فقط دروغ میگفتیم اگر نه به این سادگی از هم نمی بریدیم وحالا مدتهاست که ما یکدیگر را از یاد برده ایم و آنقدر فا صله هایمان زیاد شده که حضور تو فقط مرا می شکند.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:34 توسط میم |


عشق و خوشبختي زماني واقعيست که با حقيقت همراه باشد و من تمام اين زيبايي را فقط و فقط با خدا که که عزيز ترينم است تجربه کرده ام
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 14:1 توسط میم |


 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:14 توسط میم


عشق که بازار بتان جاي اوست                      سلسله بر سلسله سوداي اوست

گرمي بازار خراب است عشق                        آتش دل هاي کباب است عشق

گفت به مجنون صنمي در دمشق                     کاي شده مستغرق درياي عشق،

عشق چه و مرتبه ي عشق چيست؟                عاشق و معشوق در اين پرده کيست؟

عاشق يک رنگ و حقيقت شناس                    گفت که:اي محو اميد و هراس،

نيست به جز عشق در اين پرده، كس               اول آخر همه عشق است و بس

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:58 توسط میم |


   

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو بهت قول می دم ساکت باشم اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول می دم ازت نخوام بمونی ولی ازت می خوام زود برگردی اگه یه روز سراغم رو گرفتی و از من خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم اگه یه روز رفتی و بر نگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم .اما ازت می خوام وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بگذاری




+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:25 توسط میم |